X
تبلیغات
!!!.......داستان های

!!!.......داستان های

!!!......انواع داستان های کوتاه ، بلند ، عبرت آموز و

 

 

هزینه آسایشگاه

ســــــــلــــــامــــ......!!!! امروزم بعد مدت ها با یه داستان کوتاه اومدم...

هزینه آسایشگاه


تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت: آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیرزن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید.
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن..
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیرزن رو خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مردم دارن واسه عید جوری برنامه ریزی می کنن که هم بتونن کنسرت ابی رو برن ، هم آرش ، هم یه سر ونیز رو ببینن !

اونوقت من دغدغه ی فکریم اینه که سریال پایتخت ۳ رو جوری ببینم که به باب اسفنجی دیدنم لطمه نزنه !

...

دوستای عزیز!!! یه سر هم به اون وبم بزنید...!!خاک خورد بیچاره بس که نه من میرم بهش یه سری بزنم نه شما...آدرسش تو قسمت درباره ی وبلاگه..!!عیده دیگه!! بذارید دلش خوش باشه..

 ...

دیگه حرف خاصی ندارم بزنم فقط:«عید همگی مبارک..آرزو میکنم نوروزی که در پیش رو دارید آغاز روزهایی باشه که آرزو دارید»



چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 |
 

تا بعد....

سلام بر دوستان عزیز.....Hello

اومدم یه خبری رو بدم بعد برم!!

از فردا مدرسه من شروع میشه..

و خودتون میدونین دیگه چی میشه:Reading a Book

آره دیگه..

میدونم الان خیلی ناراحتین..

میدونم دلتون برام تنگ میشه...

ولی خب من که نگفتم میرم و دیگه به وبم سر نمیزنم...!!shame on you

من هستم...نظرات رو تایید میکنم...گاهی اوقات به وبتون سر میزنم..

دیگه خودتون میدونید که چه دختر خوبی هستم(واقعیته)

راستی من از یه چیزی واقعا بدم میاد..

اونم احترام نذاشتن به کلمه ی تبادل لینکه.اگه منو از لینکاتون حذف کردید بهم بگید تا منم حذفتون کنم..(ناراحت نمیشم)

اگه خودم بیام و ببینم تبادل لینک کردیم و شما هم تو وبم لینک بودید اما منو از لینکاتون حذف کردید خیلی کفری میشم.... 

دیگه بگذریم با نظراتتون خوشحالم کنید...منم سعی میکنم بیشتر به وبم بیام..

البته اگه درسا وقتی برای آدم بذارن..!!

خب پس تا بعد....


جمعه پانزدهم شهریور 1392 |
 

نصیحت...

داستان یه خطی ولی با مفهوم.....

 

                                            نصیحت پیرمرد


به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!


پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 |
 

هزار سال

اینم یه داستان خیلی باحال در مورد بنده و خدا....!!!

(タイトルなし) のデコメ絵文字顔文字 のデコメ絵文字!? のデコメ絵文字顔文字 のデコメ絵文字

                         هزار سال صبر کن


یه روز یکی از خدا میپرسه خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟

خدا میگه به اندازه یک دقیقه...

باز از خدا میپرسه خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰دلار برات چقدره؟

خدا میگه به اندازه یک ریال....

بعد میگه خدایا میشه یک ریال به من بدی ؟

خدا میگه باشه فقط یک دقیقه صبر کن!!!!

جمعه هشتم شهریور 1392 |
 

مسابقه...

سوال به همین راحتی.....

                                           سنگین ترین دانشمند


یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید...!!!


چهارشنبه نهم مرداد 1392 |
 

روووووووووح

یه داستان خیلی خیلی ترسناک همین پایین منتظر شماست.....!!!!!

 

                                           ماشین یک روح


یه نفر تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش. 
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد.
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین.
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو.
یکیشون داد زد:
علی نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود.


سه شنبه هشتم مرداد 1392 |
 

نتیجه گیری....!!

الان حرفی برای گفتن ندارم!!فقط این که اگه یه مدت آپ نکردم ،ببخشید.

شکلک های شباهنگ Shabahang

                                       اولین نتیجه


یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز!!

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!


چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 |
 

پیوند قلب2

نه به این داستان،نه به قبلی.........!!!


                عمل قلب


ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﻋﻤﻞ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﭘﺴﺮ: ﺁﺭﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ.
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﻣﯿﻤﻮﻧﯽ؟
ﭘﺴﺮ ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮ
ﻣﯿﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺷکهایش ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﻭ
ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ..
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
... 
...
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ
ﻫﻮﺵ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ،ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﺎﻡ
ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ.
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ: ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ
ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﯽ!!
ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ؟
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ: ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﻧﮓ ﺁﺭﺍﻣﺶ
ﺑﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﮐﯽ ﻗﻠﺒﺶ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺪﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﭘﺴﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ
ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ،ﺁﺧﻪ ﭼﺮﺍ هیچکس چیزی به من نگفت؟؟؟؟
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ: ﺷﻮﺧﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎ!!!!
ﺭﻓﺘﻪ دستشویی الان میاد....!!!ﺎﺩ ..

جمعه سی و یکم خرداد 1392 |
 
نیلوفر

سلام به وبلاگم خوش اومدین!!!
اسم من نیلوفره و 14 سالمه.
من در این وبلاگ داستان میذارم و خودم هم داستان مینویسم.و آرزو دارم در آینده یه نویسنده خیلی خیلی معروف بشم.(اگه خدا بخواد)
_________________✿✿✿✿
راستی شما میتونید در قسمت نظرات منو نویسنده ی کوچک خطاب کنید. چون به نظرم اسم جالبی میاد!!!(البته درسته که زیاد کوچیک نیستم اما دنیای بی دردسر بچگی رو خیلی دوست دارم)
_________________✿✿✿✿
تا یادم نرفته بگم که پروفایلم فعاله........
شما میتونید به اون جا مراجعه کنید!!
_________________✿✿✿✿
وباید بگم که این داستان های توی وبم از همه جا جمع آوری شده(چه توی کتاب ها و چه توی وبلاگ ها)تا دسترسی شما عزیزان به داستان های کوتاه راحتر باشه و آشنایی بیشتری با داستان های کوتاه داشته باشید.اینو میگم تا فکر نکنید داستان هایی که انتخاب میکنم رو من نوشتم یا فقط توی وب من این داستان ها پیدا میشه....(پس میتونید با خیال راحت کپی کنید)
_________________✿✿✿✿
حرف دیگه این که داستان هایی رو که نویسنده شون خودم هستم بالا شون مینویسم داستانی از خودم. پس امیدوارم اشتباه نکنید.....(البته داستان هایی که خودم مینویسم خیلی خیلی کمتره)
_________________✿✿✿✿
من یه وبلاگ دیگه هم دارم که در اون رمان هایی که میخونم رو معرفی میکنم.
توی اون جا هم منتظرتون هستم.
اینم آدرسش:
{www.bookyard.blogfa.com}
_________________✿✿✿✿
و یه حرف دیگه دارم اونم اینه که اگر از وبلاگم راضی یا ناراضی هستید لطفا در قسمت نظرات نظرتون رو اعلام کنید و دلیل انتخابتون رو هم ذکر کنید و خواهش میکنم قبل از نظر دادن اول مطالب رو بخونید......
_________________✿✿✿✿
یه چیز دیگه هم ارزش گفتن داره اونم اینه که وب منو با اسم داستان های.....!!! لینک کنید نه با اسم نویسنده کوچک......
_________________✿✿✿✿
از وقتی که برای خوندن مطالب وبم میذارید، متشکرم.

 

پيوندهاي روزانه

لوکس تم

آپلود عکس

پیچک

ابزار نظر سنجی

شکلک برای وبلاگ

برای تازه شدن دیر نیست

ابزار های وبلاگ نویسی

نایت اسکین

میهن اسکین

 

مطالب اخير

هزینه آسایشگاه

تا بعد....

نصیحت...

هزار سال

مسابقه...

روووووووووح

نتیجه گیری....!!

پیوند قلب2

پیوند قلب

سوال بعدی...

 

آرشيو مطالب

اسفند 1392

شهریور 1392

مرداد 1392

تیر 1392

خرداد 1392

اردیبهشت 1392

اسفند 1391

دی 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

 
 

پيوند ها

دوقلوهای شیطون

سرزمین انیمیشن

ایستگاه فرهنگ

مطالب خواندنی

Game & Gamer

دخترا

شاپرک

!!!دنیا 2 روزه پس برو حالشو ببر

علم وحشت 18

Enter with smile

کلوپ طرفداران انیمیشن

مطالب جالب-hojjat

شازده کوچولو

فتوجم گالری عکس

مرگ یک زندگی

عزیزترین معلم دنیا

♥♥♥دنیای فیلم♥♥♥

زنــــــــدگی خــــــــــواب ها

...یه روز خوب میاد که

دنیای کوچک من

لاک پشت های نینجا

زندگی،دفتر خاطره ها

سارا آنلاین

یارا معصومی

لئوناردو لاک پشت محبوب من

!!!.....محوطه کتاب

*** (..')/♥ ♥('..) .\***

جوان و نوجوان

shining stars

همه چی؟!!؟@#$

*پالت آسمان*

داستان

زوم کن اینجا

Smile✿◕‿◕✿

jooooooook

خنده الزامیست

THE BEST GAMES ARE HERE

قلقلک

من یک منتظرم

^_ ^آتیشـــــــــــــــــــ پارهــــــ

کامنت گذاری

....خــــــط خـــــــــــــــطی

(((فقط خنده)))

دنیای خنده

خنده دار در حد مرگ

هـ ر چی از ژانر وحشـــ ت بخوای

خنــــــــــــده های اجبـــــــــــاری

قاطی پاتی

♥ ★ زنــدگـی از نـو ★ ♥

دلنوشته های دختر آهسته

همه چیز از همه جا

HARRY POTTER

گوگل(باحال)

تک پسر

♥ ♥ ♥ دنیای طنز وسرگرمی ♥ ♥ ♥

بیوگرافی وعکس های بازیگران فیلم هری پاتر

harry potter is magic

(....)

من از جنس آسمانم

هرچی شما بخواین!؟؟؟!

قورباغه ی دهن گشاد

امتیاز وب

دختر ماه

....!!

....!!

....!!

....!!

....!!

....!!

لوگو

کتاب

☆ رمـــــــــــــانــکده لــــــــرد ☆

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin

 

اسلایدر