!!!.......داستان های

!!!......انواع داستان های کوتاه ، بلند ، عبرت آموز و

 

 

همسایه خدا

یه آپ دیگه با داستان عرفان نظرآهاری.....

 ali-mahsa

                                      ما همسایه خدا بودیم

 

شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به‌ ياد نياوري .. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم .. ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا ..
يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي .. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم ؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم ..

خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي .. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود .. نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد .. راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند .. يادت‌ مي‌آيد ؟ گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان .. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌ و او كفرش‌ درمي‌آمد.. اما زورش‌ به‌ ما نمي‌رسيد .. فقط‌ مي‌گفت : همين‌ كه‌ پايتان‌ به‌ زمين‌ برسد ، مي‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم ..

تو شلوغ‌ بودي ، آرام‌ و قرار نداشتي .. آسمان‌ را روي‌ سرت‌ مي‌گذاشتي‌ و شب‌ تا صبح‌ از اين‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ مي‌پريدي‌ و صبح‌ كه‌ مي‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ مي‌رفتي ..
اما هميشه‌ خواب‌ زمين‌ را مي‌ديدي .. آرزويي‌ روياهاي‌ تو را قلقك‌ مي‌داد .. دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي .. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي .. و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد .. من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم ، بچه‌هاي‌ ديگر هم ، ما به‌ دنيا آمديم‌ و همه‌ چيز تمام‌ شد ...

تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را ، ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا .. ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم ..
دوست‌ من ، همبازي‌ بهشتي‌ام ! نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده .. هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند : " از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است ، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا .. "
بلند شو .. از دلت‌ شروع‌ كن .. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ان الله و انا الیه المدرسه و الدانشگاه......
بازگشت همه به سوی مدرسه و دانشگاه است....
با نهایت تاسف و تاثر ،پایان سه ماه عشق و حال و صفا و خواب لذت بخش تا کله ی ظهر و آغاز نه ماه زجر و بدبختی و بی خوابی و امتحان و....

بر شما دانش آموز و دانشجوی عزیز تسلیت!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما را در غم خود شریک بدارید....
غم آخرمون نیس که!!!هر سال همینه!!


سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 |
 

بال های انسان

باورتون نمیشه که آپ کردم....میشه؟??!!i!

بال هایت را کجا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستایه عزیز یه مدت سرم شلوغ بود و نمیتونستم آپ کنم ولی حتی موفع امتحاناتم میومدم به وب و نظراتتونو میخوندم!!!

راستی این داستان یکی از داستانایه محبوب منه که یکی از خاطره های قشنگ زندگیم با خوندن اون شکل گرفت...

در مورد فوتبال ایران آرژانتینم نظری داشتید، میتونید تو پست پایینی بگید.(خب من فک میکنم کار تیم ملیمون واقعا عالی بود!!!)

حالا اونو بیخیال دیروز بیرون بودم رفتیم داخل یه مغازه خواهرم یه چیزی گفت منم با حالت تیکه برگشتم گفتم:بعععلــــــــــه.خســـــــــــته نـــــــــباشی!!فروشنده یه نیگا به من یه نیگا به خواهرم کرد و گفت:ســـــــــــلامت باشـــــــی....هیچی دیگه خواستم بگم قدرمو بدونید اصن همه دوس دارن با من صحبت کنن بعد اونوقت من اینجا حنجره ام پاره میشه یه نظر کوشولو نمیدین...(البته این فقط خطاب به بعضیا بود که حتی میام میگم آپم بازم نمیان مگرنه خیلیاتون با معرفتین)


سه شنبه سوم تیر 1393 |
 

تیم ملیو عشقه!!!!

عــــــــــــــــــــــــــــــــاقا عالی بود....من به تیم ملیمون افتخار میکنم.......

آبرو واسه مسی و آرژانتین نموند....اگه اون یه دونه پنالتی هم میگرفتن الان مساوی بودیماااااااااااااا...

ولی حـــــــــــــــــــــــــــــــــررررررررف نداشت.........رویه همشونو کم کردیم!!!!!اصن مسی موقع گل زدنم عصبی بودا...!!ii؟؟??(یعنی هیشکی باور نمیکرد که آرژانتین واسه گل زدن به وقت اضافه احتیاج داشته باشه....)

اگه بتونیم بوسنی رو ببریم، و از اون جایی که بعید میدونم نیجریه بتونه آرژانتینو ببره ما میتونیم بریم مرحله ی بعد!

 

 

پ.ن:(نرفتیم بالا):|


شنبه سی و یکم خرداد 1393 |
 

هزینه آسایشگاه

ســــــــلــــــامــــ......!!!! امروزم بعد مدت ها با یه داستان کوتاه اومدم...

هزینه آسایشگاه


تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت: آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیرزن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید.
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن..
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیرزن رو خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مردم دارن واسه عید جوری برنامه ریزی می کنن که هم بتونن کنسرت ابی رو برن ، هم آرش ، هم یه سر ونیز رو ببینن !

اونوقت من دغدغه ی فکریم اینه که سریال پایتخت ۳ رو جوری ببینم که به باب اسفنجی دیدنم لطمه نزنه !

...

دوستای عزیز!!! یه سر هم به اون وبم بزنید...!!خاک خورد بیچاره بس که نه من میرم بهش یه سری بزنم نه شما...آدرسش تو قسمت درباره ی وبلاگه..!!عیده دیگه!! بذارید دلش خوش باشه..

 ...

دیگه حرف خاصی ندارم بزنم فقط:«عید همگی مبارک..آرزو میکنم نوروزی که در پیش رو دارید آغاز روزهایی باشه که آرزو دارید»



چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 |
 

تا بعد....

سلام بر دوستان عزیز.....Hello

اومدم یه خبری رو بدم بعد برم!!

از فردا مدرسه من شروع میشه..

و خودتون میدونین دیگه چی میشه:Reading a Book

آره دیگه..

میدونم الان خیلی ناراحتین..

میدونم دلتون برام تنگ میشه...

ولی خب من که نگفتم میرم و دیگه به وبم سر نمیزنم...!!shame on you

من هستم...نظرات رو تایید میکنم...گاهی اوقات به وبتون سر میزنم..

دیگه خودتون میدونید که چه دختر خوبی هستم(واقعیته)

راستی من از یه چیزی واقعا بدم میاد..

اونم احترام نذاشتن به کلمه ی تبادل لینکه.اگه منو از لینکاتون حذف کردید بهم بگید تا منم حذفتون کنم..(ناراحت نمیشم)

اگه خودم بیام و ببینم تبادل لینک کردیم و شما هم تو وبم لینک بودید اما منو از لینکاتون حذف کردید خیلی کفری میشم.... 

دیگه بگذریم با نظراتتون خوشحالم کنید...منم سعی میکنم بیشتر به وبم بیام..

البته اگه درسا وقتی برای آدم بذارن..!!

خب پس تا بعد....


جمعه پانزدهم شهریور 1392 |
 

نصیحت...

داستان یه خطی ولی با مفهوم.....

 

                                            نصیحت پیرمرد


به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!


پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 |
 
نیلوفر

سلام به وبلاگم خوش اومدین!!!
اسمم نیلوفر یا به قول بازدیدکننده ها نویسنده کوچک.
من تو این وبلاگ داستان میذارم و شاید یه روزی یه داستان بنویسم.
_________________✿✿✿✿
تا یادم نرفته بگم که پروفایلم فعاله........(فقط به عشق فضولای عزیز)
شما میتونید به اون جا مراجعه کنید!!
_________________✿✿✿✿
وباید بگم که این داستان های توی وبم از همه جا جمع آوری شده(چه توی کتاب ها و چه توی وبلاگ ها)تا دسترسی شما عزیزان به داستان های کوتاه راحتر باشه و آشنایی بیشتری با داستان های کوتاه داشته باشید.(پس میتونید با خیال راحت کپی کنید)
_________________✿✿✿✿
من یه وبلاگ دیگه هم دارم که در اون رمان هایی که میخونم رو معرفی میکنم.
اینم آدرسش:
{www.bookyard.blogfa.com}
_________________✿✿✿✿
از وقتی که برای خوندن مطالب وبم میذارید، مـــمــنــــونـــــــــــمـــ...

 

پيوندهاي روزانه

templateworld

نایت اسکین

ایران اسکین

میهن اسکین

 

مطالب اخير

همسایه خدا

بال های انسان

تیم ملیو عشقه!!!!

هزینه آسایشگاه

تا بعد....

نصیحت...

هزار سال

مسابقه...

روووووووووح

نتیجه گیری....!!

 

آرشيو مطالب

شهریور 1393

تیر 1393

خرداد 1393

اسفند 1392

شهریور 1392

مرداد 1392

تیر 1392

خرداد 1392

اردیبهشت 1392

اسفند 1391

دی 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

 
 

پيوند ها

دوقلوهای شیطون

سرزمین انیمیشن

ایستگاه فرهنگ

مطالب خواندنی

Game & Gamer

دخترا

شاپرک

!!!دنیا 2 روزه پس برو حالشو ببر

Enter with smile

کلوپ طرفداران انیمیشن

مطالب جالب-hojjat

شازده کوچولو

فتوجم گالری عکس

مرگ یک زندگی

عزیزترین معلم دنیا

♥♥♥دنیای فیلم♥♥♥

زنــــــــدگی خــــــــــواب ها

...یه روز خوب میاد که

دنیای کوچک من

لاک پشت های نینجا

زندگی،دفتر خاطره ها

سارا آنلاین

یارا معصومی

لئوناردو لاک پشت محبوب من

محوطه کتاب

*** (..')/♥ ♥('..) .\***

جوان و نوجوان

shining stars

همه چی؟!!؟@#$

*پالت آسمان*

داستان

زوم کن اینجا

❤Disney Fun❤

jooooooook

خنده الزامیست

THE BEST GAMES ARE HERE

قلقلک

من یک منتظرم

^_ ^آتیشـــــــــــــــــــ پارهــــــ

کامنت گذاری

....خــــــط خـــــــــــــــطی

(((فقط خنده)))

دنیای خنده

خنده دار در حد مرگ

هـ ر چی از ژانر وحشـــ ت بخوای

dokiiiiiiiiii

قاطی پاتی

☻☻دانشگاه آزاد اسلامشهر☻☻

دلنوشته های دختر آهسته

همه چیز از همه جا

HARRY POTTER

فیسبوکی ها

تک پسر

♥ ♥ ♥ دنیای طنز وسرگرمی ♥ ♥ ♥

بیوگرافی وعکس های بازیگران فیلم هری پاتر

harry potter is magic

(....)

من از جنس آسمانم

*...دخــتریـــــ ک منــــ بآشــــــم...*

قورباغه ی دهن گشاد

امتیاز وب

دختر ماه

ترول فان

....!!

!...دختر نگو آتیش پاره

☆ رمـــــــــــــانــکده لــــــــرد ☆

کتاب

لوگو

پــــرواز☂ را☂ بخـــاطر☂ بســـپار☂

ناشناخته ها

✴روزنه امید✴

کهنه سرباز

پست های فیسجوکی

Alone land

☠ ♀♱هييس دخترهافريادنميزنند... ☠ ♀♱

رئیس کل شرا

داستان عاشقی

بزرگترین پاتوق تفریحی دخترانه

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin

 

اسلایدر